بد جور دلم گرفته حسابی کلافم

یه چیزی داره به قلبم چنگ می زنه

اصلا قلبم داره منفجر می شه

واسه همین تصمیم دارم فردا یه محلول لوله باز کن خوب بگیرم پیشنهاد شما چیه؟؟؟

ما به مکتب نمی رویم اگر هم رویم پنج شنبه رویم که تعطیل است و در این روز تعطیل از 7 صبح تا 3 بعد ظهر یک سر، سر کلاس رویم

در این میان ما یک ساعت زمان خالی می داشتیم که در آن زمان خالی چیزی به نام گچ در کله ی یکی از دوستانمان یافتیم:

ساعت 9 است و تا کلاس بعدی یک ساعت فرصت ما هم که کوئیزمان را نخوانده بودیم عین بچه های خوب و گوگولی مگولی با 2 تا از دوستان گوگولی ترمان تصمیم گفتیم برویم درس بخوانیم و در آخر طبق اصول دموکراتیک دفتر بسیج برای خواندن درس انتخاب شد (کلا دفتر بسیج بیشتر از کتابخانه محل درس خواندن من و بعضی از دوستان است) خلاصه ما که وارد شدیم دیدیم یکی از دوستان خیلی بسیج(از نوع ریشدار و پیرهن رو شلوار) در دفتر نشسته با صدایی در حد یه دیسکو خانگی دارد مرثیه گوش می دهد ما خواهش کردیم خفه اش کند تا ما درس بخوانیم که ایشون ناگهان غرش کردند که مگر دفتر بسیج جای درس است و ما که شاخی بنفش بر سرمان سسبز شده بود برای حفظ قداست دفتر بسیج و همچنین احترام دو دوست دیگرمان چیزی که شایسته آن برادرمان بود قورت داده و بیهوده فحشمان را نثارش نکردیم (در این شهر شمالی اگر گذارتان افتاده باشد بدترین فحش های شهر های دیگه آبنبات است هر چند بنده به شخصه بسیار مودب می باشم به جان اقدس) و رفتیم با سایر دوستان در دفتر انجمن نشستیم و درس خواندیم و آن برادرمان نفهمید در این دانشگاه بزرگ و خالی چرا ما بدان جا آمده بودیم و متاسفانه امثال این برادرمان هیچ وقت هیچ چیز نمی فهمند و کار را به اینجا رسانده اند که اکنون رسیده ایم.

کاش علاوه بر نظارت بر دیانت مسئولان( نه اعضا) در بسیج بر بصیرتشان هم نظارت می شد تا کله گچی ها وارد نشوند

یا لااقل تابلویی بر در می زدیم ورود کله گچی ها ممنوع

ما حادثه عاشورا محکوم می نمایم و همچنین راننده آن پاترول مشهور را که ان شا الله دزدی بوده حیوان می دانیم

استاد فیزیو که به خاطر ترافیک جاده متهی به دانشکده مثل همه نیم ساعتی دیر رسیده یه سره داره درس می ده و وسط درس دادنش چند تایی سوال هم می پرسه که یا بی جواب موندن و یکی شون و که بازم هیچ کس جواب نداده بود من جواب دادم دیروزم سر کلاس آزمایشگاه یه سوال پرسید که جواب دادم و کلی ذوق کرده بود.

استادیه سوال دیگه پرسید و من و نگاه کرد و گفت : این یکی رو هم ظاهرا باید تو جواب بدی

من کلی تو دلم ربون صدقه خودم رفتم و کلی حال مردم و یه لبخند ملیح زدم که یهو چشم افتاد به جا استادی(تریبون سابق) روش نوشته بود:

مغرور نشو چون برگها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند

خنده رو صورتم ماسید

ما خیلی هوس کرده ایم متن ادبی بنویسیم. اما ظاهرا با زور زدن نمی شود متن ادبی خوب نوشت.

 متن ادبی نوشتن مثلreflex defecation (رفلکس دفع) است که می توان با یک دم عمیق و انقباض عضلات شکم به طور مصنوعی ایجادش کرد، اما طبیعیش که با کمک پارا سمپاتیک ایجاد می شود چیز دیگریست.

پس ما دست از زور زدن بی خود بر می داریم…

متن ادبی را می گویم نه … را

ما هنوز نمی دانیم آن ها که هر روز آپ می کنن اول آپشان را می نویسند بعد آپ می کنند یا اول آپ می کنند بعد می بینند چه نوشته اند.

ما تا کنون اول آپ نمودیم بعد دیدیم چه چه افتخاری آفریدیم این بار اول نوشتیم بعد آپیدیم تا ببینیم چه کرده ایم.

از اونجایی که من زیاد آرمان آرمان کرده ام و آرمان رفیق شفیق و دوست سینما و کبابی ماست همان گرمابه و گلستان سابق و البته چون جونمووووووون فدای رفیق و البته چون آرمان جان از ما چند سوتی آبدار دارند که اگر رو کنند آبروی ما بیرو می شود و از آنجاییی که «انسان جایز الخطا و واجب الخریت است» ما ترسیدیم آرمان هم انسان باشد پس تصمیم گرفتیم کمی پاچه اخویمان و همچنین همکلاسیهامان را بگیریم

و دیشب شرعا و عرفا اجازه باز نمودن عنوانی به نام اخوی نگو بلا بگو را از اخوی شاخ سنبلمان همان شمشاد سابق گرفتیم

امروز یک حدیث از خودمان گفتیم یکی دیگر هم بگوییم «هر بلاگ نویسی بگه باز دید کننده برام مهم نیست خر است» اگر برایش مهم نبود در دفترش می نوشت و پول اینترنت نمی داد البته خدا خیر دهد اینترنت دانشگده را که استفاده علمی می کنیم

ضمنا خواهشا تو رو خدا این بلاگ را نیز لینک کنید ضمنا  کامنت دونیش از این به بعد باز است

سلام دوستان

روز جمعه تون به خیر

تقریبا همه بعد رفتن نیلوفر براش یه پست گذاشتن موندم من و چون من کلا با بقیه می فرقم می خواهم در این پست پرده از یه سری حقایق بردارم.

اصلا شما علت رفتن نیلوفر رو می دونین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من می دونم و الان پرده از یک  ماجرای مخوف بر می دارم

مقدمه 1 : در خیابان با آرمان راه می روی اگر حرفی بزنی خوشش نیاید به احتمل 90% پایت سر می خورد وحتی اگر بند باز هم باشی و و زمین هم خشک باشد همچین سر می خوری که همه زل بزنند بهت و لبخند بزنند

در 10 % با قی مانده کی گفته جون سالم به در می بری در اون 10% به زمین می خوری و ملت به جای  لبخند بلند بلند بهت می خندند(آرمان جدش به شدت تند است)

مقدمه 2 : وقتی آرمان از استادی تعریف می کند آن استاد بعد در روز منفورترین استاد می شود (چشمش شور است)

راستش گفتن دو تا داستان بالا برای این بود که روزی آرمان گفت بلاگنویس یعنی نیلوفر هم تو بلاگفا موند هم کلی خواننده داره و بعد 2 روز نیلوفر تعطیل کرد

و اگر روزی دیدید ما نیز تعطیل کردیم یا دیگر آپ نمی کنیم مشکل از داستان اول یعنی جد آرمان است و من جان عزیز به جان آفرین کریم تقدیم نموده ام الان آرمان تخهدید کرده شنبه من رو بکشه

در صورت تعطیل شدن این بلاگ برای مراسن ختم ما به مسجد سلیمانداراب تشریف بیاورید وسایل ایاب و ذهاب فراهم است برای ادامه ی حیات من دعا کنید

ما دیشب بعد درست کردن این بلاگ کلی فکر کردیم که چه بنویسیم در این خانه

ما دیدیم که نه مومو داریم نه زیپ داریم نه گلامورانه کلی دپسرده شدیم و گفتیم ما اصلا بی خودی زنده ایم و زندگیمان هیچ نکته جذابی ندارد و تصمیم به تعطیلی بلاگ گرفته بودیم که ناگهان یاد چیزی افتاد بس جذاب چیزی که هر چند گربه نیست ولی از سی سی و مومو خیلی با حال تر است

بله درست حدس زدید این موجود چیزی نیست به جز رفیق شفیقمان آرمان

آرمان جان الان رگهای گردنش ورم کرده و می خواهد شنبه قبل امتحان فیزیک پزشکی من رو خفه کند و جهان را از لوس وجود من پاک گرداند

آرمان کسی که اینجا نمی یاد پس بی خودی داغ نکن

باور کن حیف خاطرات یزرگ مردی مثل تو ثبت نشهس ما گونه ای جدید از نوشتن به نام آرمان نویس را پایه گذاری کرده و به نام خود ثبت می نماییم