ما به مکتب نمی رویم اگر هم رویم پنج شنبه رویم که تعطیل است و در این روز تعطیل از 7 صبح تا 3 بعد ظهر یک سر، سر کلاس رویم

در این میان ما یک ساعت زمان خالی می داشتیم که در آن زمان خالی چیزی به نام گچ در کله ی یکی از دوستانمان یافتیم:

ساعت 9 است و تا کلاس بعدی یک ساعت فرصت ما هم که کوئیزمان را نخوانده بودیم عین بچه های خوب و گوگولی مگولی با 2 تا از دوستان گوگولی ترمان تصمیم گفتیم برویم درس بخوانیم و در آخر طبق اصول دموکراتیک دفتر بسیج برای خواندن درس انتخاب شد (کلا دفتر بسیج بیشتر از کتابخانه محل درس خواندن من و بعضی از دوستان است) خلاصه ما که وارد شدیم دیدیم یکی از دوستان خیلی بسیج(از نوع ریشدار و پیرهن رو شلوار) در دفتر نشسته با صدایی در حد یه دیسکو خانگی دارد مرثیه گوش می دهد ما خواهش کردیم خفه اش کند تا ما درس بخوانیم که ایشون ناگهان غرش کردند که مگر دفتر بسیج جای درس است و ما که شاخی بنفش بر سرمان سسبز شده بود برای حفظ قداست دفتر بسیج و همچنین احترام دو دوست دیگرمان چیزی که شایسته آن برادرمان بود قورت داده و بیهوده فحشمان را نثارش نکردیم (در این شهر شمالی اگر گذارتان افتاده باشد بدترین فحش های شهر های دیگه آبنبات است هر چند بنده به شخصه بسیار مودب می باشم به جان اقدس) و رفتیم با سایر دوستان در دفتر انجمن نشستیم و درس خواندیم و آن برادرمان نفهمید در این دانشگاه بزرگ و خالی چرا ما بدان جا آمده بودیم و متاسفانه امثال این برادرمان هیچ وقت هیچ چیز نمی فهمند و کار را به اینجا رسانده اند که اکنون رسیده ایم.

کاش علاوه بر نظارت بر دیانت مسئولان( نه اعضا) در بسیج بر بصیرتشان هم نظارت می شد تا کله گچی ها وارد نشوند

یا لااقل تابلویی بر در می زدیم ورود کله گچی ها ممنوع

ما حادثه عاشورا محکوم می نمایم و همچنین راننده آن پاترول مشهور را که ان شا الله دزدی بوده حیوان می دانیم