استاد فیزیو که به خاطر ترافیک جاده متهی به دانشکده مثل همه نیم ساعتی دیر رسیده یه سره داره درس می ده و وسط درس دادنش چند تایی سوال هم می پرسه که یا بی جواب موندن و یکی شون و که بازم هیچ کس جواب نداده بود من جواب دادم دیروزم سر کلاس آزمایشگاه یه سوال پرسید که جواب دادم و کلی ذوق کرده بود.

استادیه سوال دیگه پرسید و من و نگاه کرد و گفت : این یکی رو هم ظاهرا باید تو جواب بدی

من کلی تو دلم ربون صدقه خودم رفتم و کلی حال مردم و یه لبخند ملیح زدم که یهو چشم افتاد به جا استادی(تریبون سابق) روش نوشته بود:

مغرور نشو چون برگها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند

خنده رو صورتم ماسید