سلام دوستان

روز جمعه تون به خیر

تقریبا همه بعد رفتن نیلوفر براش یه پست گذاشتن موندم من و چون من کلا با بقیه می فرقم می خواهم در این پست پرده از یه سری حقایق بردارم.

اصلا شما علت رفتن نیلوفر رو می دونین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من می دونم و الان پرده از یک  ماجرای مخوف بر می دارم

مقدمه 1 : در خیابان با آرمان راه می روی اگر حرفی بزنی خوشش نیاید به احتمل 90% پایت سر می خورد وحتی اگر بند باز هم باشی و و زمین هم خشک باشد همچین سر می خوری که همه زل بزنند بهت و لبخند بزنند

در 10 % با قی مانده کی گفته جون سالم به در می بری در اون 10% به زمین می خوری و ملت به جای  لبخند بلند بلند بهت می خندند(آرمان جدش به شدت تند است)

مقدمه 2 : وقتی آرمان از استادی تعریف می کند آن استاد بعد در روز منفورترین استاد می شود (چشمش شور است)

راستش گفتن دو تا داستان بالا برای این بود که روزی آرمان گفت بلاگنویس یعنی نیلوفر هم تو بلاگفا موند هم کلی خواننده داره و بعد 2 روز نیلوفر تعطیل کرد

و اگر روزی دیدید ما نیز تعطیل کردیم یا دیگر آپ نمی کنیم مشکل از داستان اول یعنی جد آرمان است و من جان عزیز به جان آفرین کریم تقدیم نموده ام الان آرمان تخهدید کرده شنبه من رو بکشه

در صورت تعطیل شدن این بلاگ برای مراسن ختم ما به مسجد سلیمانداراب تشریف بیاورید وسایل ایاب و ذهاب فراهم است برای ادامه ی حیات من دعا کنید