ساعت 5 من و صادق بعد کارگاه ارائه مقاله کلی خسته چون از صبح کلاس داشتیم رو صندلی ها ولوع شدیم از صادق می پرسم که جزوه فیزیک پزشکی که صبح ازم گرفت کجاست (شنبه امتحان داریم) بیادش میاد از انتشارات نگرفته و انتشارات ساعت 3 تعطیل کرده و رفته بود
من و صادق راهی خوبگاه می شویم یه یک ساعتی کل خوابگاه را بالا پایین می رویم و آخر سر از اتاق آرش در می آوریم
آـرش خوابیده من می رم تو برق رو روشن می کنم و آروم بیدارش می کنم (اول خواستم آب بریطم سرش دلم نیومد خیلی ملوس شده بود) آرش اول متعجب بعد یه فحش بد به من می ده که چون خواهران هستن نمی تونم بگم و تو تختش یه قلی می زنه من جزوه رو پیدا می کنم و آرش همچنان داره چرت می زنه و غر می زنه جزوه رو کپی می زنیم و به جای آرمان این بار با صادق منظریه رو قدم می زنیم و اصلا حرفای سیاسی نمی زنیم
کلا صادق دمت گرم خوبگاه گردی حال داد حیف اکثر بچه ها خونه بودن نشد چتر بشیم
ضمنا ما تصمیم داریم یک کلاغ در خانه نگهداری کنیم تا بتوانیم با گیلاسی و گربه اش رقابت نماییم
ببخشید خیلی بد شد ولی خوب من تازه کارم تو روزانه نوشتن اینجا رو راه انداختم دستم روون شه:D
دسامبر 10, 2009 at 7:41 ب.ظ.
آقا بلاگ جدید مبارک.اون بالا نتونستم نظر بذارم چرا؟؟؟شما چرا انقدر منظریه گردی می کنی(آیکون دفاع نمودن از خیابون خودمون)
سبز باشی(اصلنم برداشت سیاسی نکن :دی)